تبليغاتX
&بی سرزمین تر از باد&

&بی سرزمین تر از باد&

¸.•`¯`•.¸¸. تا خدا بنده نواز است به خلقم چه نیاز میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم .¸¸.•`¯`•.¸

 
 
گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....
 
سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !!
 
 
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..

بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...

با تمام وجود خواستمش ...

غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...

بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من
 
ببخشد ...

بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد
 
 خشک گردد ...

شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...

شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي
 
بزرگ نابودم کند ....

و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من
 
بهراسد .

شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...

سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..

براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم
 
نخورم ...

ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها
 
 مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....

هنوزهم اميدوارم ...

او مي رود تا با ديگري برود

و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي
 
خويشم .....

چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط خودم  | 

درد من

 

درد من تنهايي يك لحظه نيست


يا كه ماندن در كنار جاده بي انتها  درد من درد دل وتنهايي است


درد آن رسواي شهر خالي است


درد آن جسمي كه از صبح تا غروب در پي يك لقمه ي نان مي دويد


انتهاي روز دستش خالي است


درد ظلمت سخت نيست   درد غربت درد نيست


درد آن است كه تو شرمنده طفلت شوي


درد من اين است باور مي كنيد عمري اندر حسرت يك لقمه نان


عمري اندر آرزوي لحظه ايي آرام وخواب


درد من درد تمام مردم بيچاره است درد من درد دو چشم اشك بار كودك بي مادر است

 
در سياه سرد زمستاني غريب


در ميان كوچه تاريك ونمناك زمين دم به دم مادر تقاضا مي كند


درد من يك خانه خالي ز روحي آدميست


درد من مرگيست عظيم درخياباني غريب حال ميداني كه درد من چيست باور مي كنم


درد من درد تمام مردم بيچاره است

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت   توسط خودم  | 

 

 

حال نمی دانم خانه های این جدول را با چه کلماتی پر کنم


با عشق .محبت دوستی .. نفرت یا کینه؟


واقعا انسان کیست؟


مگر جز این است که شنبه به دنیا می آید


یکشنبه پا به عرصه می گذارد


دوشنبه لبخند می زند


سه شنبه عاشق می شود؟


چهار شنبه دیوانه عشق می گردد


پنج شنبه ازدواج می کند


و سرانجام جمعه می میرد .


آری دوستان زندگی آینه شکسته ای است به نام دل


بزرگ دردی است به نام غم


مروارید غلطانی است به نام اشک


و فریاد بلندی است به نام آه


منم و خلوت شبهای بیقرار


آرامشی دهد به دلم نغمه های تار


تازنده ام بدان که نیازم به خواب نیست


چون بعد از مردنم همه خواب است و انتظار

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت   توسط خودم  | 

فقط یک گام دیگر


 

 

فقط یک گام دیگر



فقط يك گام ديگر مانده تا پاي بلند دار


كمي آهسته تر شايد...نه محكم تر قدم بگذار

به شدت خسته ام از خود، به شدت خسته ام از تو


بيا اي جان بي ارزش، بيا دست از سرم بردار

خدا مي داند اي مردم، دلم چون ساقة گندم


نمي رقصد بجز با گل، نمي ميرد مگر با خار

نه با جن نسبتي دارم، نه از اقوام انسانم


مرا از من بگير و دست موجودي دگر بسپار



خودت بنشين قضاوت كن اگر تو جاي من بودي


چه مي گفتي به اين مردم، چه مي كردي به اين ديوار؟



خدايا گر چه كفر است اين ولي يك شب از اين شبها


فقط يك لحظه - يك لحظه - خودت را جاي من بگذار

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط خودم  | 

 

بالهاي سوخته

 

شمع  نگاهي به خود انداخت سالها سوخته بود و اكنون جز ساقه اي نازك و نخي سوخته چيزي از او باقي نمانده بود فكر كرد كه در اين سالها هيچ كس نبوده كه او را دوست داشته باشد نگاهش به زير پايش افتاد پروانه اي با بالهاي سوخته در كنارش مرده بود

 

 
به ياد کدامين خاطره اينگونه دست و پا می زنم و به عشق کدامين ياد اينگونه لبريز از اشکم ؟
 گذشته را به ياد دارم ... کودکی ام را ... نو جوانی ام را .
 اينک جوانم . با شوق جوانی . با عشق جوانی .
 امروز در شور لحظه لحظه های جوانی ام بهار را با تمام وجود می پيمايم
.
 آری
بهار آمد
با تمام رنگها و چهره هايش .
 چهره هايی که هميشه مرا می ترساند .
 
بهار هزار رنگ هر سال صورتی متفاوت از سال پيش دارد .
 گاهی زيبا گاهی زشت
 گاهی سياه و گاهی سفيد
 گاهی روشن و گاهی خاموش ...
 سال گذشته برايم رنگی از ديوانگی داشت .
 امسال بهار برای من با رنگی از زهد آمد.
 سالها خواهند گذشت و بهار همچنان با من بازی خواهد کرد.
 بازی که گاهی چنان رعب آور است که خدا را فراموش می کنم
.
  حقيقت اين است که زندگی سخت است وخطرناک .
 اين است که آنها که به دنبال خوشحالی وبهروزی خودشان هستند آنرا نمی يابند.
 اين است که ضعيفان بايد رنج ببرند .
 اين است که آنها که توقع عشق دارند ، نااميد خو اهند شد .
 اين است که آنها که طمع کارند سير نخواهند شد.
 اين است که آنها که در جستجوی صلح و آرامش هستند ، ستيزه می جويند .
 اين است که شادی از آن کسانی است که از تنهايی نمی ترسند .
 اين است که زندگی فقط از آن کسانی است که از مرگ نمی ترسند
.
 ای زندگی ! ای ابديت ! ای نيستی ! ای گذشته ! ای گردابهای بی پايان ...
 بااين روزهای پياپی که در کام خود فرو ميبريد چه می کنيد؟
 آخر سخنی بگوييد !
 آيا اين لذت بی مانند را که بدين بی رحمی از ما می رباييد روزی پس خواهيد داد ؟؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت   توسط خودم  |